فقط دلتنگی..همین!

فقط دلتنگی..همین!!

حس وحال نوشتن رو ندارم بخاطر سومین روز ازماه پاییز...

این نوشته ی داداش بزرگمه تو وبلاگش خوندمش یه حس خاصی بهم دست داد...حرفی که تا الان هم بهمون نگفته بود ....

 

امروز مصادف است با سالگرد عروج پدرم



سال 77 بودم که چند ماه بعد از عمل جراحی باز قلب یک دفعه



حالش بهم خورد او را سریع به بیمارستان رساندیم



اما ان ریه لعنتی کار خودش را کرد و امان بابا را بریده بود



دکترا هر کاری کردند موفق نشدند که بابا را دوباره برگرداند



ان شب به ما ها خیلی خیلی بد گذشت فقط تنفس مصنوعی



بود که پدرم را نگه داشته بود



دکترا با زبان بی زبانی ما راجواب کردند اما طاقت دوری داشت



خیلی با خودمان کلنجار رفتیم تا همه راضی به وداع با او شدیم



روز بعد پیش دکتر رفتم و گفتم دیگر تمامش کند او دیگر نای زجر کشیدن



نداشت



چندین ماه بعد از عمل قلب یکشب بهم گفت دیگر تحمل بیماری ندارد و از



خدا خواست که دیگر او را زنده نگه ندارد



باری لحظه وداع رسید پدر ما را با ان همه غم و غصه تنها گذاشت



امروز همان روز است



دیروز به یاد ان روز همگی برادران و خواهران سر مزار حاضر شدیم



یادش گرامی

 

/ 0 نظر / 13 بازدید