|
ღ.•**•.ღغریبღ.•**•.ღ تنهاییم وسیع است به اندازه ی سکوت یک دشت اری تنهاییم سکوتی بس غریب است...
| ||
|
سلام به تمامی دوستان نازنینم حال شما؟دلم براتون کلی ذوقیده بود ولی خب شرایط جوری نبود که باشم ولی برگشتم اگه دوباره نرم!!!
من الان نمیتونم چیزی بنویسم چراشو میدونم خیلی وقته پرت شدم از نوشتن ومطالعه کردن!چسبیدم به خونه داری(نه اینکه قبلا جدی نمیگرفتمش
شماها وقتی بعد از مدتی از نوشتن دور میشین میرین از گوگولی مطلب کش میرین؟
یکدیگر را دوست بدارید:اما از عشق زنجیر مسازید! بگذارید عشق همچون دریایی مواج میان ساحل های جانتان در تموج و اهتزار باشد. از نان خود به یکدیگر هدیه دهید اما هر دو از یه قرص نان تناول مکنید. دلهایتان را به هم بسپارید اما به اسارت یکدیگر ندهید. زیرا تنها دست زندگی استت که می تواند دلهای شما را در خود نگاه دارد. در کنار هم بایستید اما نه بسیار نزدیک: از انکه ستون های معبد به جدایی بار بهتر کشند: و بلوط وسرو در سایه هم به کمال رویش نرسند. *جبران خلیل جبران* ***شماها چقده به عشق اعتقاد دارین؟؟من یکی واقعا ندارم مخصوصا تو این روزگار!!عشق شده بازیچه:شده افسانه!عشق فقط مختص خداست نه ادما!ارزش عشق داره به کجاها میره؟؟ [ ۱۳٩٠/۱۱/٧ ] [ ٩:٢۱ ب.ظ ] [ فاطمه ]
سلام... خیلی وقته دست ودلم به هیچی نمیره حتی نوشتن که خیلی دوسش دارم میخوام یه مدتی دور بشم ویه خرده به زندگیم برسم شاید اینجوری بهتر باشه!با معذرت از دوستان عزیز که نتونستم بیام وبلاگشون با این اینترنت افتضاح...اومدم واسه خداحافظی شاید یه ماه شایدم دوماه شایدم واسه همیشه ولی میدونم بازم دلتنگتون میشم ...به امید دیدار [ ۱۳٩٠/٩/٢٠ ] [ ٩:٤٠ ق.ظ ] [ فاطمه ]
سلااااااام وهزاران سلام وااااااااااای اگه بدونید چقده دلتنگتون بودم که نگیددددددد!!! اینکه43روز از خونه ی خودت دور باشی ووقتیم میای اونم کوتاه واسه لباس بردن وتمیز کردن خونه ودوباره برگشتن واینکه الان خونه باشی واحساس غریبی بکنی با خونه ی خودت!چه حسیه من الان لمسش میکنم!ولی به خوبی گذشت امشبم دیگه اومدم خونه وتازه از تالار برگشتم دلم واسه همه ی دوستانم خیلی خیلی تنگ شده بود واین سعادتو داشتم که دوباره بیام پیشتون!
تو اینمدت خیلی اتفاقات خوبی افتاد!اول حج رفتن داداش بزرگم وابجی ودومادمون!و اینکه تو این چند روز با خواهرزاده شیطونم سروکله زدن وحس کردم واقعا مامانشم!همینکه به سلامتی سپردمشون دست بابا ومامانش خدارو شکر!دلم واسش تنگ شده امروز بهم میگفت خاله دوباره بیا خونمون وبشه عوض افتخاری خونمون!!!!lمگه اذیت کردناش یادم میره که دوباره برم پیشش؟!! دلم لک زده واسه سوغاتیای داداش وابجیم!!عین بچه ها شدم!!!سفارشی واسم اوردن حالا ببینم چی هست!
دوم سلامتی مریم بانو که بخدا شرمندش شدم ونتونستم زیاد جویای حالش بشم درگیر تدارکات شام ومهمون اومدنای خونه ی ابجیم و...میدونم بهونه میارم ولی تورو خدا ازم نگیرید!ایشا..همیشه سلامت وشاد باشید
سوما:تولدت مامان سودابه نزدیکه همینجا بهش تبریک میگم دلش همیشه شاد وسلامتی وخوشبختیش ارزومه!تولدت مبارررررررررررررک!!تبریک خشک وخالیو قبول کنید مامان عزیزم!عمری باشه تموم خوبیها ومهربونیاتونو جبران کنم دوستون داررررررررررررم!و حتما تو این چند روز سمانه جون با شیطونیاش اذیتش کرده اونم تو این سرما!زیارتت قبول ابجی سمانه ی نازنینم! چهارم:بابا محمد حالت چطوره؟خوبی؟وضع پاهات چطوره؟الهی دخترت بمیره بازم با خوبیاتون خجالت زدم کردین!بجای اینکه من حالتونو بپرسم شما....!! پنجم:پستم طولانی شد نه؟خوب بذار اینو بگم وختمش بدم!!تو استانمون من جز دخترای نمونه ی استان برگزیده شدم!!خودمم نمیدونم چرا؟!!!قرار بود بهم جایزه ی نقدی بدن ولی ندادن!!!!!از خیرش گذشتم
واخر.....اسمم واسه حج دراومده!کلی از خودم ذوق در وه کردم!!!!ایشا..اگه عمری باشه وبطلبه تا اخر امسال میرم واااااااااااااااااایییییییییی یعنی واقعا میرم؟؟!!!!
[ ۱۳٩٠/۸/٢٩ ] [ ۱۱:۱۱ ب.ظ ] [ فاطمه ]
پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی . پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم . انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود.پرنده گفت : راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید . پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور – یک اوج دوست داشتنی . پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است . درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش می شود . پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد . آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : ” یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟ ” انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گریست.
... یه مدت در خدمتتون نیستم شاید بیشتر از یک ماه!نشد بهتون سر بزنم ولی بیادتونم! .. محیا جان خوش به سعادتت که میری کربلا..در چند قدمی ماست ولی دستمون به ضریحش نمیرسه!نایب الزیاره ی همگی دوستان باش!وخصوصا این ابجی گناهکارت.یاعلی [ ۱۳٩٠/٧/۱۱ ] [ ۱٢:٥٤ ب.ظ ] [ فاطمه ]
![]() ![]() یک برگ زرد را بگیر توی قاب
پاییز..اینروزها روزهای خداحافظی استءروزهای وداع!وداع برگها از درختان بوی خداحافظی میده!حس برگیو دارم که از درخت جدا شده!نگاهم نگرانه درخته اما شوق رسیدن هم دارم..رسیدم به..ارتفاع زیاد نیس شاید چندین سال!چندین ماه و هر چقدر هم باشه من هستم..مستم از اواز باد!ومستانه میرقصم!اماا میدونم در انتهای این رقصءاغوش زمین است که به روم گشوده میشه.امیدوارم اغوشش انقدر نرم باشه که وجودم خشکیده ام نشکنه!!!ایا سرنوشت هممون شکستنه؟اونم زیر پای یه عابر؟
ممکنه دستی به یادگاری از این پاییز منو مهمون خودش کنه و رنگی از سر لطف بر وجود خسته ام بکشه!اما اهر چی هست حس غریبیه!شاید بخاطرپاییز باشه و همون حس پرواز و رسیدن بهش... ![]()
پاییزو دوس دارم بخاطر بوی مدرسه وخش خش برگها زیر پای پاها اینروزای قشنگ ارزونی دلای پاکتون..
میخوام اون رشته ای که ارزوشو دارم بخونم!این هفته امتحانشو دارم شاید کمتر بهتون سربزنم ولی همیشه بیادتونم!!
[ ۱۳٩٠/٧/٢ ] [ ۱٠:۳٩ ب.ظ ] [ فاطمه ]
مثل یه حباب در حال متلاشی شدن باشی و.. ولی مهم نیست دیگه عادت کردم... یکی و من و... مصلحت..قسمت ..سهم؟!مگه اینا تو زندگیم معنا داره؟ سنتی یا مدرن فکر کردن... هی زمزمه کردن... کدوم فرهنگ میتونه جدایی بندازه؟ و فریادی که تو بغض فرو میره.. خدایادنیا رو ول کنی به امون بنده هات؟ دید ونگرششونو هیچوقت عوض نکنی؟ داریم به کجا میریم؟چند ساله مگه زنده ایم؟که بخوایم دلیو به ... یاد اون لحظه میفتم خدایا در مسجد الحرام و شکوه وجبروت ودعاهام ..اون دعای اخرم یادته؟میخوام همین لحظه اجابت بشه همین لحظه!!ناشکریه؟کفره؟ اصلا دارم چی مینویسم مگه بازم مهمه؟فقط بذار خدا بدونه وخودم..خود خودم ..خودم وووو این دختره بدردت نمیخوره..فقط بجرم اینکه..مگه خدایا خودت انسانها رو خلق نکردی وبه خودت نگفتی احسن الخالقین؟بس چرا باید بندت اینجوری بات حرف بزنه؟نمیزنی تو دهنش؟دوس داری ازت گلایه کنه؟دوس داری این حرفها رو؟بذار بگم خسته شدم از تعلقات دنیات از هر اونچه که بهش میگن.... ارومم خدایا خودتم میدونی خیلی وقته ولی هیچی نمیگم بذار این خط خطیا بدون هیچ حرفی نوشته بشه واسه یادگاری که یه روزی بیام وبخونمش وخودمو لعنت بکنم که بازم فراموشت کردم واینجوری حرف میزنم... ولی من میخندم به دنیات و ادمات... ...حرفامو جدی نگیرید توهم هذیان وتبهامه شایدم یه کابوس شبانه یه دختر وو یا... ...اومدم کافی نت تا حرفامو بنویسم وتلنبار نشه رو دلم حالمم خوبه مثل همیشه ولی احتیاج به نوشتن داشتم..نتم وصل بشه به همتون سر میزنم
مسافرتم کنسل شد شایدم برم نمیدونم ... [ ۱۳٩٠/٦/٢٩ ] [ ٤:٠٠ ب.ظ ] [ فاطمه ]
این چند روز خیلی به یه موضوع فکر کردم ودچار بحران شدم شاید هنوز از عوارض وپس لرزه های روزه باشه! چند ماه پیش هر کی منو میدید میگفت وای چقده لاغری شدی(مثل اینکه خودم خبر نداشتم وچاق بودم!! منم از خدا خواسته اینکارو کردم ودرعرض چند ماه12کیلو افزایش داشتم(نیاین بگید فاطمه چاق شدی ها؟اولش51کیلو بودم ولی از وقتی چاق شدم مثل قبل زبر وزرنگ نیستم و کارای خونه رو به زور انجام میدم دو قدم که راه میرم به نفس نفس افتادن میفتم!!اینا رو گفتم تا برم سر اصل مطلب:
خیلی از ما هنگامی که حس می کنیم کمی چاق شده ایم و اضافه وزن داریم سریعا به فکر چاره می افتیم تا وزن خود را کاهش دهیم .
*** خدایش اخر سوژه بود!!!
[ ۱۳٩٠/٦/۱٤ ] [ ۱۱:٠٢ ق.ظ ] [ فاطمه ]
×× ایا از اسم خودتون راضی هستین؟از اسمی که به انتخاب خودتون نبوده؟ من راضی هستم ولی شاید فقط اسمشو یدک میکشیدم و عظمت وبزرگیشو درک نکردم!!! اسممو مامان خدابیامرزم انتخاب کرده و این اختیارو بابام به مامانم داده بود که اسم همه ی بچه رو خودش انتخاب بکنه(به گمونم زن سالاری حاکم بوده!
رمضانم داره به اخراش میرسه!خدا کنه ازش بهره ی کافیو برده باشیم منکه یکی چندان راضی نیستم نمیدونم اصلا حوصله ی خودمم نداشتم باورتون نمیشه حتی با سایه ی خودمم میجنگیدم!هر ان ممکن بود منفجر بشم از بی حوصلگی ولی خدا رو شکر ترکشام کسیو نگرفت! [ ۱۳٩٠/٦/٧ ] [ ۱:۱٥ ق.ظ ] [ فاطمه ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||